﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>باشگاه ایرانیان موفق دنیا</title>
    <description>successir's description</description>
    <link>http://successir.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مدیریت سایت</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 12 Jul 2010 10:08:19 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>عمو سبزی فروش</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;داستانی که در زیر نقل می&amp;zwnj;شود، مربوط به   			دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت &amp;laquo;احمدشاه قاجار&amp;raquo; برای تحصیل به  			آلمان رفته بودند و آقای &amp;laquo;دکتر جلال گنجی&amp;raquo; فرزند مرحوم &amp;laquo;سالار معتمد  			گنجی نیشابوری&amp;raquo; برای نگارنده نقل کرد:&lt;br /&gt; &amp;laquo;ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد &amp;laquo;احمد شاه&amp;raquo; تحصیل  			می&amp;zwnj;کردیم. &amp;nbsp;روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی  			باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را  			بخوانند. &amp;nbsp;ما بهانه آوریم که عدۀ&amp;zwnj;مان کم است. &amp;nbsp;گفت: اهمیت ندارد. &amp;nbsp;از  			برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل می&amp;zwnj;کند و همان یک نفر، پرچم  			کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.&lt;br /&gt; چاره&amp;zwnj;ای نداشتیم. &amp;nbsp;همۀ ایرانی&amp;zwnj;ها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود  			ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما به&amp;zwnj;یاد نداریم. &amp;nbsp;پس چه باید کرد؟ &amp;nbsp;وقت  			هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. &amp;nbsp;به راستی عزا گرفته بودیم  			که مشکل را چگونه حل کنیم .. &amp;nbsp;یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی  			نمی&amp;zwnj;دانند. &amp;nbsp;چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم  			همین سرود ملی ما است .. &amp;nbsp;کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض  			کند..&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;شعار مختلفی که از سعدی و حافظ  می&amp;zwnj;دانستیم، با هم تبادل کردیم. &amp;nbsp;اما  			این شعرها آهنگین نبود و نمی&amp;zwnj;شد به&amp;zwnj;صورت سرود خواند. &amp;nbsp;بالاخره من [دکتر  			گنجی] گفتم: بچه&amp;zwnj;ها، عمو سبزی&amp;zwnj;فروش را همه بلدید؟ &amp;nbsp;گفتند: آری. گفتم:  			هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. &amp;nbsp;بچه&amp;zwnj;ها گفتند: آخر عمو سبزی&amp;zwnj;فروش  			که سرود نمی&amp;zwnj;شود. &amp;nbsp;گفتم: بچه&amp;zwnj;ها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی  			جدی شروع به خواندن کردم: &amp;laquo;عمو سبزی&amp;zwnj;فروش . . ... بله. سبزی کم&amp;zwnj;فروش .  			. . بله. &amp;nbsp;سبزی خوب داری؟ . .. . بله&amp;raquo; &amp;nbsp;فریاد شادی از بچه&amp;zwnj;ها برخاست و  			شروع به تمرین نمودیم. &amp;nbsp;بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ &amp;laquo;بله&amp;raquo; بود که همه با  			صدای بم و زیر می&amp;zwnj;خواندیم. &amp;nbsp;همۀ شعر را نمی&amp;zwnj;دانستیم. &amp;nbsp;با توافق  			هم&amp;zwnj;دیگر، &amp;laquo;سرود ملی&amp;raquo; به این&amp;zwnj;صورت تدوین شد:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;عمو  			سبزی&amp;zwnj;فروش! . . . بله&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;سبزی کم&amp;zwnj;فروش! . ... .. .. بله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;سبزی خوب داری؟ . . بله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;خیلی خوب داری؟ .. . . بله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;br /&gt;عمو سبزی&amp;zwnj;فروش! . . . بله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;&lt;br /&gt;سیب کالک داری؟ .. . . بله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;زال&amp;zwnj;زالک داری؟ . . . . . بله&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="direction: rtl; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;سبزیت باریکه؟ .. . . . . بله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;شبهات تاریکه؟ .... . . . . بله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;عمو سبزی&amp;zwnj;فروش! . . . بله&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&amp;hellip;&lt;br /&gt; این را چند بار تمرین کردیم. &amp;nbsp;روز رژه، با یونیفورم یک&amp;zwnj;شکل و یک&amp;zwnj;رنگ از  			مقابل امپراطور آلمان، &amp;laquo;عمو سبزی&amp;zwnj;فروش&amp;raquo; خوانان رژه رفتیم. &amp;nbsp;پشت سر ما  			دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. &amp;nbsp;از &amp;laquo;بله&amp;raquo; گفتن ما به هیجان آمدند و  			&amp;laquo;بله&amp;raquo; را با ما همصدا شدند، به&amp;zwnj;طوری که صدای &amp;laquo;بله&amp;raquo; در استادیوم  			طنین&amp;zwnj;انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به&amp;zwnj;خیر  			گذشت.&amp;raquo;&lt;br /&gt; فصلنامۀ &amp;laquo;ره&amp;zwnj; آورد&amp;raquo; شمارۀ 35&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://successir.persianblog.ir/post/24</link>
      <author>مدیریت سایت</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239414&amp;postID=5298104</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239414.post-5298104</guid>
      <pubDate>Mon, 12 Jul 2010 10:08:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تاجر میمون</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="background-color: #ffffff;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;روزی روزگاری در روستایی  				در هند؛ مردی به روستایی&amp;zwnj;ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20  				دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی&amp;zwnj;ها هم که دیدند اطراف&amp;zwnj;شان پر  				است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن&amp;zwnj;شان کردند و مرد هم  				هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد  				میمون&amp;zwnj;ها روستایی&amp;zwnj;ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این&amp;zwnj;بار  				پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این  				شرایط روستایی&amp;zwnj;ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی  				باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی&amp;zwnj;ان دست از کار کشیدند و برای  				کشاورزی سراغ کشتزارهای&amp;zwnj;شان رفتند.&lt;br /&gt; این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و...&lt;br /&gt; در نتیجه تعداد میمون&amp;zwnj;ها آن&amp;zwnj;قدر کم شد که به سختی می&amp;zwnj;شد میمونی  				برای گرفتن پیدا کرد. این&amp;zwnj;بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید  				هر میمون60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می&amp;zwnj;رفت  				کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون&amp;zwnj;ها را بخرد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی&amp;zwnj;ها گفت: &amp;laquo;این همه میمون در قفس را  				ببینید! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از  				بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشید.&amp;raquo; روستایی&amp;zwnj;ها که  				[احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول&amp;zwnj;های&amp;zwnj;شان را روی هم گذاشتند  				و تمام میمون&amp;zwnj;ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد  				تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی&amp;zwnj;ها ماندند و یک دنیا میمون.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://successir.persianblog.ir/post/23</link>
      <author>مدیریت سایت</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239414&amp;postID=5167813</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239414.post-5167813</guid>
      <pubDate>Fri, 11 Jun 2010 12:05:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قدرت حافظه</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt; font-weight: 700; color: #800080;"&gt;خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد  که به زن گریانی  				رسید.&lt;br /&gt; پرسید: چرا می گریی؟&lt;br /&gt; - چون به زندگی ام می اندیشم، به جوانی ام، به زیبایی ای که در  				آینه می دیدم، و به مردی که دوستش داشتم.&lt;br /&gt; خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است، می دانست  				که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد، به نقطه ای خیره شد و به فکر  				فرو رفت.&lt;br /&gt; زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن جا چه می بینید؟&lt;br /&gt; خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ ... خداوند، آن گاه که قدرت حافظه  				را به من می بخشید، بسیار سخاوتمند بود.&lt;br /&gt; می دانست در زمستان، همواره می توانم بهار را یه یاد آورم و لبخند  				بزنم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://successir.persianblog.ir/post/22</link>
      <author>مدیریت سایت</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239414&amp;postID=4826680</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239414.post-4826680</guid>
      <pubDate>Thu, 03 Jun 2010 18:09:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رازهایی برای رسیدن به حقیقت زندگی</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-weight: 600; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: #ff0000; font-size: x-small;"&gt;راز اول:&lt;/span&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;&amp;zwnj;تمامی آن&amp;zwnj;چه به منظور خوشحالی و  خوشبختی واقعی بدان نیاز داریم، در درون ماست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: #ff0000; font-size: x-small;"&gt;راز دوم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;تصویر ذهنی درست از خود، ما را به حقیقت  زندگی هدایت می&amp;zwnj;کند. هر انسانی، یک تصویر ذهنی از خود دارد که من کیستم و  چه می&amp;zwnj;توانم انجام دهم. تصویر ذهنی هر انسانی، پایه&amp;zwnj;ی اصلی شخصیت و  رفتار&amp;zwnj;های اوست. به&amp;zwnj;عبارت دیگر، تصویر ذهنی ما از خود، نشانه&amp;zwnj;ای از احساس  فضیلت و بزرگی ماست و نشان&amp;zwnj;می&amp;zwnj;دهد که چه کارهایی از ما ساخته است&amp;zwnj; و چه  کارهایی از ما ساخته نیست. انسان&amp;zwnj;ها حقیقت زندگی را با تصویرهای ذهنی خود&amp;zwnj;  می&amp;zwnj;سازند. آری تصویر ذهنی زیبا از خود، موفقیت&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;سازد و موفقیت&amp;zwnj;ها،  باعث بهتر شدن تصویر ذهنی انسان از خود می&amp;zwnj;گردد. تصویر  ذهنی ما از خودمان، نمادی از مجموعه&amp;zwnj;ی باورهای ما در فضای زندگی است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: #ff0000; font-size: x-small;"&gt;راز سوم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;هدف زندگانی، آن است که تمام  توانایی&amp;zwnj;های بالقوه&amp;zwnj;ی خود را به&amp;zwnj;عنوان یک انسان خود&amp;zwnj;شکوفا&amp;zwnj; بشناسیم و آن&amp;zwnj;ها  را شکوفا کنیم و بهترین خویشتن خویش را از خود ظاهر کنیم و به بیش&amp;zwnj;ترین  رشد و شکوفایی برسیم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: #ff0000; font-size: x-small;"&gt;راز چهارم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;تغییر در وجود، نه&amp;zwnj;تنها ممکن و میسر است  بلکه اجتناب&amp;zwnj;ناپذیر است&amp;zwnj; زیرا تا ما تغییر نکنیم، زندگی&amp;zwnj;مان تغییر  نمی&amp;zwnj;&amp;zwnj;کند. انسان&amp;zwnj;های سعادتمند، &amp;zwnj;مرتباً می&amp;zwnj;شوند و می&amp;zwnj;روند&amp;zwnj; زیرا تا نشوی،  نمی&amp;zwnj;شود و تا نروی، نمی&amp;zwnj;رسی.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: #ff0000; font-size: x-small;"&gt;راز پنجم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;تمام مشکلات، موانع و مصائب زندگی،  در&amp;zwnj;واقع درس&amp;zwnj;هایی هستند که به انسان می&amp;zwnj;آموزند و انسان را می&amp;zwnj;سازند. آن&amp;zwnj;ها  فرصت&amp;zwnj;هایی در لباس مبدل&amp;zwnj;اند. حتی گاهی مشکلات، الطاف خفیه&amp;zwnj;ی خداوند هستند  که باعث رشد و شکوفایی انسان می&amp;zwnj;شوند. پس آن&amp;zwnj;ها را گرامی بداریم و از آن&amp;zwnj;ها  بیاموزیم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: #ff0000; font-size: x-small;"&gt;راز ششم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;تلقی ما از واقعیت، ساخته و پرداخته&amp;zwnj;ی  فکر و ذهن ماست. پس واقعیت&amp;zwnj;های زندگی ما می&amp;zwnj;توانند با اندیشه&amp;zwnj;های ما تغییر  کنند. بنابراین مراقب اندیشه&amp;zwnj;های خود باشیم تا واقعیت زندگی&amp;zwnj;مان را زیباتر  کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: #ff0000; font-size: x-small;"&gt;راز هفتم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;ترس و تردید، سرزندگی و نشاط را از  انسان می&amp;zwnj;رباید. با باورهای عالی و توکل بر خداوند، هرگونه ترس و تردید را  از فضای فکر خود دور کنیم و در وادی یقین و عشق، محکم و استوار به جلو  برویم و زندگی پرحاصلی را در محضر خدا و کائنات خلق کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;&amp;zwnj;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;راز هشتم:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;مادامی که خودمان را دوست نداشته باشیم و  به خودمان عشق نورزیم، نمی&amp;zwnj;توانیم به کسی عشق بورزیم و از عشق دیگران نسبت  به خود بهره&amp;zwnj;ای ببریم. پس گوهر عشق را ابتدا به خود تقدیم کنیم تا بتوانیم  مظهر عشق&amp;zwnj;ورزی برای دیگران باشیم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: #ff0000; font-size: x-small;"&gt;راز نهم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;تمامی ارتباطات ما با کائنات و دیگران،  آیینه&amp;zwnj;هایی هستند که خود ما را نشان می&amp;zwnj;دهند و تمامی مردم، آموزگاران ما  به&amp;zwnj;حساب می&amp;zwnj;آیند. پس با خودباوری و اعتماد&amp;zwnj;به&amp;zwnj;نفس، زیبا&amp;zwnj;ترین رابطه&amp;zwnj;ها را  برقرار&amp;zwnj;کنیم و از کلید طلایی ارتباطات، برای باز کردن هر درِ بسته&amp;zwnj;ای در  زندگی استفاده کنیم و موفق شویم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: #ff0000; font-size: x-small;"&gt;راز دهم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;سعادت واقعی در زندگی، در نحوه&amp;zwnj;ی  عکس&amp;zwnj;العمل ما در مقابل رخدادها و حوادث زندگی است&amp;zwnj; نه در بخت و اقبال.  بنابراین خود را مسؤول زندگی خود بدانیم و تقصیر را به عهده&amp;zwnj;ی دیگران  نیندازیم تا بتوانیم با عکس&amp;zwnj;العمل&amp;zwnj;های مناسب، حقیقت زیبای زندگی را به  واقعیت قابل قبول تبدیل کنیم و به خوشبختی و سعادت برسیم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: #ff0000; font-size: x-small;"&gt;راز یازدهم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;حقیقت زندگی، بر مبنای عشق الهی استوار  است. انسان&amp;zwnj;های موفق و کامیاب، وجود خود را با عشق الهی، جذاب و منور  می&amp;zwnj;کنند و با تقدیم عشق به انسان&amp;zwnj;های دیگر و به کل کائنات، به زندگی  سعادتمندانه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;رسند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: #ff0000; font-size: x-small;"&gt;راز دوازدهم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;از آن&amp;zwnj;جایی که انسان&amp;zwnj;ها در مسیر زندگی  گاهی از اجرای درست قانونمندی&amp;zwnj;های زندگی غافل می&amp;zwnj;شوند و با اندیشه&amp;zwnj;های غلط و  القائات منفی دیگران، از مسیر درست زندگی به بی&amp;zwnj;راهه می&amp;zwnj;روند، بنابراین  ارزیابی مستمر کیفیت زندگی و اصلاح لحظه&amp;zwnj;به&amp;zwnj;لحظه&amp;zwnj;ی خود، می&amp;zwnj;تواند انسان را  در مسیر درست و رسیدن به حقیقت زندگی هدایت کند. زیباترین معیار ارزیابی  کیفیت زندگی، این است که در پایان هر روز، از خود سؤال کنیم که آیا من روز  پرحاصلی داشتم و از لحظه&amp;zwnj;های زندگی خود &amp;zwnj;لذت بردم؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; color: #0000ff; font-size: x-small;"&gt;با اجرای درست رازهای  حقیقت زندگی، به این نتیجه می&amp;zwnj;رسیم که:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;تمامی آن&amp;zwnj;چه که برای خوشحالی و خوشبختی  واقعی در زندگی به آن احتیاج داریم، هم&amp;zwnj;اکنون از&amp;zwnj;آنِ ما و در اختیار ماست و  ما باید به&amp;zwnj;عنوان بندگان شایسته و شکرگزار در هر لحظه، هوشیارانه  قانونمندی&amp;zwnj;های رسیدن به حقیقت زندگی را اجرا کنیم تا بتوانیم از مواهب الهی  استفاده کنیم و از لحظه&amp;zwnj;های زندگی در مسیر کمال لذت ببریم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://successir.persianblog.ir/post/21</link>
      <author>مدیریت سایت</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239414&amp;postID=4601407</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239414.post-4601407</guid>
      <pubDate>Fri, 21 May 2010 19:54:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عبارات تاکیدی یوسف</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خداوند اعتبار و مکنت من است و من هرچه بخواهم از بهترین راه ها برایم فراهم می کند و ثروت او در زندگیم جریان می یابد&lt;br /&gt;ایمان دارم و می دانم که خدای من روزی رسان من است و درهای ثروت را به رویم می گشاید و روزیم را از راههای شگرف می رساند و به کسب و کار من رونقی فوق العاده می بخشد&lt;br /&gt;من هم اکنون این ثروت بی کران را می طلبم و "آن را با تمام وجود حس می کنم و به خاطر آن سپاسگذارم .&lt;br /&gt;پول در زندگی من به جریان افتاده و همیشه بیش از حد نیازم پول در اختیار دارم . لطف و شفقت و محبت پروردگار همواره حامی و همراه من است . خدا مرا دوست دارد و همیشه مراقب من است&lt;br /&gt;آرامش پروزدگار است که روح و قلبم را صفا می بخشد و مرا در خود غرق می کند و در زندگی من تنها یک حضور و یک قدرت وجود دارد که همانا خدای قادر و مهربان است&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://successir.persianblog.ir/post/20</link>
      <author>مدیریت سایت</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239414&amp;postID=4521537</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239414.post-4521537</guid>
      <pubDate>Sun, 02 May 2010 17:35:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شاد شاد شاد زندگی کنید</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;br /&gt;اغلب مردم فکر می کنند که زندگی میدان جنگ است ولی باور کنید که این طور نیست زندگی چیزی جز یک بازی ساده نیست البته باید قواعد بازی را بدانید تا بتوانید در این بازی برنده باشید . ضرب المثل قدیمی می گوید : هرچه بکاری همان را درو می کنی . زندگی نیز همین طور است پس بیایید عشق ، شادی&amp;nbsp; و محبت بکاریم تا بتوانیم آن را دریافت کنیم . &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;بیایید با اطرافیان و زندگی شاد برخورد کنیم تا شادی را دریافت کنیم . احساس شادمانی و امنیت حاصل اعتقاد کامل به خداست . اگر انسان به این مسئله معتقد باشد که خدای مهربان حافظ اوست و از او حمایت می کند بیشتر از خود فرد به فکر اوست و خواهان رضایت و موفقیت است چگونه می تواند آسوده خیال و شاد نباشد !!&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;همواره به خود بگویید : شادمانی من کار خداست . &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;خدا حامی من است هیچ کس نمی تواند مرا آزرده خاطر کند از آنجایی که با خدا هستم و به او ایمان کامل دارم به خواسته ها و آرزوهای خود می رسم . سعی کنید همیشه طوری رفتار کنید که انگار هیچ مشکلی در دنیا ندارید از هیچ کسی دلخوری ندارید . این کار را برای خودتان انجام بدهید برای رسیدن به آرامش درونی . هنگامی که شما دیگران را می بخشید مطمئنا دیگران و خدا هم شما را می بخشند و نعمتهای بیکران به سوی شما سرازیر می شود همیشه برای خود موقعیت های عالی را تجسم کنید با آنها زندگی کنید و واقعا از صمیم قلب خواهان خوبی ها باشید همه مسیرها را برای خود بگشایید جایی که راه نیست خدا راه را می گشاید ایمان داشته باشید . &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;هر گاه به مشکلی برخوردید با شادمانی به خود بگویید من این وضعیت را به خدا می سپارم می دانم که خدای مهربان آن را سر و سامان می بخشد . من همیشه با خداوند یکتا همراهم پس عشق و شادمانی وصف نشدنی و جدا نشدنی با من همراه است . خود را درگیر بازی زندگی نکنید شاد باشید و از فرصت ها استفاده کنید اگر شما همیشه بازوی قدرتمند خداوند را در پشت خود حس کنید چطور می توان شاد و آسوده خیال نبود ؟؟؟ &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;اتفاقهای خوب و موفقیت زمانی از راه می رسد که اصلا انتظارش را ندارید . صبر کنید .مضطرب نباشید . مغناطیس بدون اعتنا به اطراف خود بی حرکت می ایستد زیرا می داند که سوزن ها به سوی او خواهند آمد و آرزوهای ما زمانی سر می رسند که خود را رها کنیم و آرام منتظر باشیم . گاهی گمان نمی کنی ولی می شود ، گاهی نمی شود که نمی شود ، گاهی هزار دعا بی اجابتست ، گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود&amp;nbsp; پس امیدتان به خدا باشد همیشه به خود بگویید خیر و صلاح من به وقوع می پیوندد هیچ چیز آن قدر عجیب نیست که اتفاق نیفتد . &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;خداوند بهترینها را برای من می خواهد . هیچ وقت دعا را فراموش نکنید تا مطمئن شوید نیرویی بزرگتر حافظ شماست . ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته&amp;zwnj;هاش بر شما درود و رحمت می&amp;zwnj;فرستند تا شما رو از تاریکی&amp;zwnj;ها به سوی روشنایی بیرون بیارند . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) وقتی خدایی به این مهربانی داریم برای چی مظطرب و ناراحت باشیم شاد باشم و به همه لبخند بزنید تا دنیا به شما لبخند بزند .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://successir.persianblog.ir/post/19</link>
      <author>مدیریت سایت</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239414&amp;postID=4503731</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239414.post-4503731</guid>
      <pubDate>Wed, 28 Apr 2010 15:50:45 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تنظیم دفعات نوشیدن آب</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تنظیم دفعات نوشیدن آب باعث می شود کارایی بدن بالا برود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp; دو لیوان آب - بعد از بیداری - به فعالیت ارگانهای داخلی بدن کمک می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;یک لیوان آب - نیم ساعت قبل از غذا خوردن - به هضم و گوارش غذا کمک می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;یک لیوان آب - قبل از دوش گرفتن -&amp;nbsp; به کاستن از میزان فشار خون کمک می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;یک لیوان قبل از خواب - از سکته و حمله قلبی جلوگیری می کند.&lt;/p&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://successir.persianblog.ir/post/18</link>
      <author>مدیریت سایت</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239414&amp;postID=4458168</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239414.post-4458168</guid>
      <pubDate>Sun, 18 Apr 2010 08:44:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خجالتمان نده</title>
      <description>&lt;p&gt;پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد: &lt;br /&gt;&amp;laquo;برلین فوق&amp;rlm;العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم می&amp;rlm;کنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا می&amp;rlm;شوند.&amp;raquo; &lt;br /&gt;مدتی بعد نامه&amp;rlm;ای به این شرح همراه با یک چک یک میلیون دلاری از پدرش برایش رسید: &lt;br /&gt;&amp;laquo;بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یک ترن بگیر!&amp;raquo;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://successir.persianblog.ir/post/17</link>
      <author>مدیریت سایت</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239414&amp;postID=4433242</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239414.post-4433242</guid>
      <pubDate>Sun, 11 Apr 2010 21:49:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حساب بانکی حافظه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پیرمردی 92 ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 ساله&amp;zwnj;اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترک کند.&lt;br /&gt;پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد، همینطور که عصا زنان به طرف آسانسور می&amp;zwnj;رفت، به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجره&amp;zwnj;هایش کاغذ چسبانده شده است&lt;br /&gt;پیرمرد درست مثل بچه&amp;zwnj;ای که اسباب&amp;zwnj;بازی تازه&amp;zwnj;ای به او داده باشند با شوق و اشتیاق فراوان گفت: &amp;laquo;خیلی دوستش دارم&lt;br /&gt;به او گفتم: ولی شما هنوز اتاقتان را ندیده&amp;zwnj;اید! چند لحظه صبر کنید الآن می رسیم&lt;br /&gt;او گفت: به دیدن و ندیدن ربطی ندارد. &amp;laquo;شادی&amp;raquo; چیزی است که من از پیش انتخاب کرده&amp;zwnj;ام. این که من اتاق را دوست داشته باشم یا نداشته باشم به مبلمان و دکور و... بستگی ندارد بلکه به این بستگی دارد که تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه کنم. من پیش خودم تصمیم گرفته&amp;zwnj;ام که اتاق را دوست داشته باشم. این تصمیمی است که هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم می گیرم &lt;br /&gt;من دو کار می توانم بکنم. یکی این که تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمت&amp;zwnj;های مختلف بدنم که دیگر خوب کار نمی کنند را بشمارم، یا آن که از جا برخیزم و به خاطر آن قسمت&amp;zwnj;هایی که هنوز درست کار می کنند شکرگزار باشم. هر روز، هدیه ای است که به من داده می شود و من تا وقتی که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روی روز جدید و تمام خاطرات خوشی که در طول زندگی داشته&amp;zwnj;ام تمرکز خواهم کرد &lt;br /&gt;سن زیاد مثل یک حساب بانکی است. آنچه را که در طول زندگی ذخیره کرده باشید می&amp;zwnj;توانید بعداً برداشت کنید. بدین خاطر، راهنمایی من به تو این است که هر چه می&amp;zwnj;توانی شادی&amp;zwnj;های زندگی را در حساب بانکی حافظه&amp;zwnj;ات ذخیره کنی &lt;br /&gt;از مشارکت تو، در پر کردن حسابم با خاطره&amp;zwnj;های شاد و شیرین تشکر می&amp;zwnj;کنم. هیچ می دانی که من هنوز هم در حال ذخیره کردن در این حساب هستم؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://successir.persianblog.ir/post/16</link>
      <author>مدیریت سایت</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239414&amp;postID=4433238</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239414.post-4433238</guid>
      <pubDate>Sun, 11 Apr 2010 21:46:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یک ایرانی موفق</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;نام شرکت:&lt;/strong&gt; آیس&amp;zwnj;پک ایرانیان&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;موضوع کسب&amp;zwnj;وکار:&lt;/strong&gt; تهیه بستنی آیس&amp;zwnj;پک و فرانشایز محصولات&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="float: left;" src="http://www.mmicinternational.com/images/iranianfamous/babak-bakhtiari11.jpg" alt="بابک بختیاری" width="322" height="190" /&gt;&lt;br /&gt;در سال 1357 در تهران به دنیا آمدم. پدرم شغل آزاد دارد و مادرم خانه&amp;zwnj;دار است.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;از دوران نوجوانی علاقه زیادی به کسب درآمد فراوان داشتم به طوری که دور از چشم خانواده رو&amp;zwnj;به&amp;zwnj;روی مدرسه محله بساط پهن می&amp;zwnj;کردم و کیک و نوشابه می&amp;zwnj;فروختم. مخالفت خانواده به آنجا رسید که یک روز هنگام کار، با دیدن خانواده، فرار را بر قرار ترجیح دادم. در سال 1357 دوران دبیرستان را در مدرسه موسی&amp;zwnj;بن&amp;zwnj;جعفر (ع)&lt;br /&gt;تهران به پایان رساندم. همان سال در رشته عمران وارد دانشگاه شدم، اما بعدها به دلیل مشغله فراوان پس از اتمام 110 واحد درسی ترک تحصیل کردم و مدرک فوق&amp;zwnj;دیپلم گرفتم.&lt;br /&gt;داستان کسب&amp;zwnj;وکار من از آنجا شروع شد که در اوایل سال 1376 با کمک خانواده یک دستگاه پیکان به مبلغ دومیلیون تومان خریدم و یک روز در میان با یکی از دوستانم با آن کار می&amp;zwnj;کردم.&lt;br /&gt;پس از مدتی به دلیل علاقه زیاد به فروش مواد غذایی با فروش پیکان و همکاری شوهرخاله&amp;zwnj;ام و مقداری قرض، کنج&amp;zwnj;برگر را در پاساژ گلستان راه انداختم. اما به دلیل مشکلات مالی فراوان بعد از یک سال، با بدهی دومیلیون تومانی مجبور به کنار گذاشتن این کار شدم. لذا به فکر راه&amp;zwnj;اندازی کسب و کاری با هزینه کمتر افتادم.&lt;br /&gt;از آنجا که از دوران دبیرستان علاقه زیادی به خوردن ساندویچ داشتم و می&amp;zwnj;دانستم بچه&amp;zwnj;ها نیز از خوردن ساندویچ در مدرسه لذت می&amp;zwnj;برند.&lt;br /&gt;پس از مذاکره با مدیران سه مدرسه توانستم بوفه&amp;zwnj;ای را برای مدت یک سال تحصیلی اجاره کنم و با سرمایه بسیار اندک، سه یخچال دست دوم و کهنه و با مبلغ صدوپنجاه هزار تومان، بوفه این مدرسه&amp;zwnj;ها را راه&amp;zwnj;اندازی کردم. این کار درآمد خوبی داشت. در تابستان به دلیل تعطیلی مدارس به دنبال کار دیگری بودم.&lt;br /&gt;یک روز پدرم به دلیل تعویض لوازم اداری محل کار خود از من خواست تا لوازم فرسوده را بفروشم، من هم در مدت کوتاهی با قیمت مناسب موفق به فروش آنها شدم. وقتی دیدم درآمد خوبی از این راه می&amp;zwnj;شود به دست آورد به خرید و فروش لوازم دست دوم روی آوردم به طوری که از طریق آگهی&amp;zwnj;های روزنامه لوازم دست دوم خریداری کرده و در طبقه دوم خانه رنگ می&amp;zwnj;کردم و پس از آن وارد بازار می&amp;zwnj;کردم.&lt;br /&gt;با شروع این کار، بوفه مدارس را تعطیل کردم و طرح ساخت میز تحریر را با پدرم در میان گذاشتن و با تکیه بر تجربه&amp;zwnj;های پیشین در زمینه فروش میز تحریر پیشرفت زیادی را در این کار پشت سر نهادم.&lt;br /&gt;تا آنجا که مرکز میزهای کامپیوتر رادر خیابان ولیعصر با همکاری یک شریک راه انداختم در ظرف مدت کوتاهی 2 شعب از مرکز میزهای کامپیوتری را ایجاد کردم اما به دلیل بی&amp;zwnj;تجربگی و عجله داشتن برای پیشرفت در اثر سهل&amp;zwnj;انگاری در برخورد با شریکم دچار مشکل شده و ورشکست شدم.&lt;br /&gt;از آنجا بود که تنها راه پرداختن دیون خود را در پرورش یک فکر خلاقانه و کسب و کاری جدید دیدم که ایده &amp;laquo;سوپر خونه سرویس&amp;raquo; به ذهنم خطور کرد که مواد غذایی را به شهروندان می&amp;zwnj;رساند.&lt;br /&gt;اینجا بود که تصمیم گرفتم برای جلب نظر تولید کنندگان محصولات مختلف برای پخش محصولات آنها به درب منازل در روزنامه آگهی بدهم.&lt;br /&gt;به دلیل نداشتن زمان کافی برای پرداختن بدهی&amp;zwnj;ها این کار را رها کردم و به فکر راه انداختن کاری دیگر افتادم همیشه با خودم می گفتم کاری می&amp;zwnj;تواند موفق شود که ایده&amp;zwnj;ای نو در برداشته باشد.&lt;br /&gt;از دوران کودکی بستنی&amp;zwnj;ها را با هم زدن رقیق می کردم و با موز یا اسمارتیز هم می&amp;zwnj;زدم و می&amp;zwnj;خوردم خیلی از این کار لذت می&amp;zwnj;بردم.&lt;br /&gt;تصمیم گرفتم این کار را در مقیاس بزرگ عملی کنم. با تکیه بر تجارب کار قبلی که محصولات مختلف برای توزیع به من پیشنهاد می&amp;zwnj;شد به این فکر افتادم که یک بستنی متفاوت برای مردم عرضه کنم.&lt;br /&gt;فکر متفاوت بودن از ذهنم بیرون نمی&amp;zwnj;رفت. تصمیم گرفتم بستنی بسازم رقیق&amp;zwnj;تر، حاوی میوه که با بسته&amp;zwnj;بندی کردن آن از طریق نی&amp;zwnj; بشود آن را نوشید.&lt;br /&gt;پس از شکل&amp;zwnj;گیری این ایده در ذهنم نمونه&amp;zwnj;های اولیه آن را آماده کردم و برای امتحان به اعضای فامیل و آشنایان دادم.&lt;br /&gt;ایده با استقبال خوبی روبه&amp;zwnj;رو شد. تصمیم گرفتم ایده خود را عملی کنم. پس از جست&amp;zwnj;وجوی فراوان توانستم دستگاه بسته&amp;zwnj;بندی کننده لیوان و نی مخصوص که بتواند بستنی در آن جریان یابد را یافته و آماده راه&amp;zwnj;اندازی اولین شعبه آیس پک شدم.&lt;br /&gt;از همان روز نخست چشم&amp;zwnj;انداز جهانی شدن محصول را در ذهنم می&amp;zwnj;پروراندم به همین منظور روی تابلوی اولین مغازه خود نوشتم آیس پک شعبه مرکزی و بعد از سنجش توان بالقوه بازار در مکان&amp;zwnj;های دیگر شعبات دوم و سوم و ... را راه&amp;zwnj;اندازی کردم تا آنجا که هم&amp;zwnj;اکنون بالغ بر 120 شعبه در ایران و 10 شعبه در کویت، مالزی، دبی و هند در حال فعالیت می&amp;zwnj;باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="float: left;" src="http://www.aroosak.sahel24.com/83.jpg" alt="عروسک آیس پک" /&gt;&lt;br /&gt;در حال حاضر 1200 نفر به طور مستقیم در شعبات آیس پک مشغول فعالیت هستند و حدود 5000 نفر نیز مشغول فعالیت&amp;zwnj;های ستادی، تامین مواد اولیه و توزیع آن می&amp;zwnj;باشد.&lt;br /&gt;آقای بختیاری مدیر دبیرستان موسی ابن&amp;zwnj;جعفر (ع) تهران و آقای تجردی را تاثیرگذار در پیشرفت خود می&amp;zwnj;داند.&lt;br /&gt;تشکیل گروه آموزشی برای آموزش فروشندگان و پرسنل آیس پک از دیگر کارهای مهمی است که در این شرکت صورت می&amp;zwnj;پذیرد.&lt;br /&gt;آقای بختیاری حفظ حقوق مالکیت معنوی برای نام تجاری و محصول خود را مهم&amp;zwnj;ترین مشکل و چالش پیش روی فعالیت&amp;zwnj;های شرکت می&amp;zwnj;داند.&lt;br /&gt;ایشان امیدوار است به واسطه محصول جهانی خود توانایی&amp;zwnj;های ایران و ایرانی را به همه جهانیان اثبات کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://successir.persianblog.ir/post/15</link>
      <author>مدیریت سایت</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239414&amp;postID=4377935</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239414.post-4377935</guid>
      <pubDate>Sat, 27 Mar 2010 11:22:40 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
